۱۳۹۵ خرداد ۳۱, دوشنبه

کرگدن بانوها

به نام خدا
آیا زمانه ما روزگار غریبی است؟ آیا واقعاً ما در یک نقطه عطف تاریخی هستیم یا در بخشی از تاریخ که قبلاً تکرار شده است؟ حداقل براساس یافته های تاریخی این حجم از رسانه و اطلاع رسانی جهانی یا به نوعی دهکده جهانی در تاریخ بشر سابقه نداشته است. در مورد صنعت نمیتوان قاطع بود. بوده اند تمدنهایی که هم اکنون از دست رفته اند و از میزان علم و به کارگیری ادوات صنعتی در آنها اطلاعی در دست نیست. حتی بقایای باستانی مثل تخت جمشید و یا اهرام ثلاثه مصر مورد سوال اند که چگونه ساخته شده اند. اما اگر بخواهیم مسائل جنسی بشر، زیاده روی ها و عشرت طلبی ها را بررسی کنیم موارد زیادی در تاریخ جهت مثال زدن وجود دارد. حتی میتوان گفت بخشی از تاریخ را نمیتوان یافت که از این امر خالی باشد. اما این که زنانگی، این نوع خاص از انسانیت که همراه با لطافت، ظرافت، پاکی و بی نیازی نهان در خود است در این حجم وسیع در جهان مورد هجوم و تازیانه قرار گرفته باشد حداقل در منابع تاریخی موجود، بی سابقه است. به گونه ای که هیچ بخشی از صنعت رسانه و بازاریابی را نمیتوان یافت که در این امر سهمی نداشته باشد. فروکشیدن زنان به عنصری جنسی یعنی تنها مورد استفاده در مسائل جنسی حتی در تمامی مدعیان پرسروصدا و خشک مذهب مثل داعش و طالبان واضح و مبرهن است. درواقع می توان گفت اینان دو روی یک سکه اند. اولی زنان را موجودی احمق و احساساتی میداند که تنها کالایی که برای عرضه دارد تن است. و باید از این کالا تا از کار نیفتاده و از حیض انتفاع ساقط نشده کمال استفاده را ببرد، استفاده ای که در خدمت پول و سرمایه باشد. اگر هم غیر از این است باید مردانه رفتار کند و قید زن بودن را به جز در رابطه جنسی بزند. حتی همان هم مورد سوال است، میتواند همجنس گرا باشد، چه کسی اعتراض دارد؟ حتی کسانی که به نام فمینیسم از زنان دفاع می کنند دنبال حقوق برابر با مردان، مردگونه شدن، با مردان همسان و همتراز شدن هستند. کسی در بند گلهای باغچه نیست. لطافت و ظرافت به جهت ضعف ساختاری باید که از بین برود. دومی نیز همین است، تنها تفاوتش در این است که حس مالکیت مذهب فردی است. یعنی این کالا عوض این که در خدمت سرمایه داری گسترده جهانی باشد در خدمت فرد یا افراد مشخصی است، فرای آن زن موجودیتی ندارد. حتی گاهی می شود که وجود حقوقی هم ندارد. چندی پیش بود که در یک کشور عربی (عربستان؟) پس از مبارزات فراوان وجود حقوقی زن برابر با شتر شد. البته از ناموجودی بهتر است. دردناک است. بخش دردناک قضیه آن است که زنانگی تنها بخشی از زنان نیست و یک عنصر انسانی است. برخی از صفات را مردانه می خوانیم، برخی از عادات را مردانه می دانیم اما خاص مردان نیستند. همین طور است لطافت، زیبایی، آراستگی، صبر، متانت و بقیه آن چه که در ذهن ما یک بانو را متبادر می کند. اما در وصف آن شاعران مرد بسیاری منظومه ها سروده اند. خوانندگان مرد فراوانی سروده ها خوانده اند. عشاق مرد بسیاری زندگی را با آن سپری کرده اند. چطور ممکن است انسانی شیفته چیزی بشود، آن را بسراید، بخواند، بزید ولی در خود نشانی از آن نداشته باشد؟ محال است، ما نمیتوانیم حتی از چیزی صحبت کنیم اگر به نوعی با آن در درونمان آشنایی نداشته باشیم. خصوصاً در مردان درک این بخش از حیات که از سرمنشاً زندگی سرچشمه میگیرد با تعالی همراه است. همان تعالی که در انسان کامل به دنبال آن میگردیم، همان تعالی که عرفا آن را آمیختگی تن و جان، روح و جسم و وحدت وجود می خوانند. در این زمانی که زن به پایین ترین بخش انسانی نزول کرده چگونه می توان نمونه ای یافت که در پرتو هستی زندگی بخشش الهام بخش باشد؟ دنیا به طرز خفقان آوری با سرمایه و سود لبالب شده، چشم که باز می کنی پری از هیاهوی سودآوری و سوداگری. به زحمت می توانی زنی را بیابی که حتی واژه زیبا برازنده اش باشد. در عوض سرسام میگیری از برهنگی به جا و بیجا از خبر و هنر و سینما و کامپیوتر و اینترنت. که بیزاری می آورد این همه تکانه های جنسی، و بیزاری سر در می آورد از تمامی ابعاد زندگی. زندگی بی شور، بی شوق. زندگی بی تمنا، بی خواهش، بی پرسش، بی اعتنا. که همه اش می شود خشونت و لاابالی گری، جلوه های قدرت، سرکوب، مبارزه و برتری طلبی. و آرام آرام انسانیت رخت برمیبندد از همه ابعاد زندگی. و گاه آنقدر عادت می آورد که سریالی مثل بازی تاج و تخت را می بینند و از آن همه پستی انسانی که دریا به دریا موج می زند تهوعی ندارند. این سریال بی شباهت به آن روی دیگر سکه نیست. جایی که زنان تنها ابزار جنسی اند، ولی پوشیده در ردایی سیاه همراه با روبنده ای که گاه چشمان هم دیده نمی شود. همه این ها حقایق عریان اند که در پرتو هیچ توجیهی دگرگون نمی شوند. این تنها وجه دردناک قضیه نیست. وجه مهم دیگر آن است که هر کس به صورت جنس مونث زاده شد بانو نخواهد شد. پروردن گل، بالیدن یک شاخه نورسته هنر و ممارست می خواهد، زمان و مکان مناسب می خواهد، اطمینان و آرامش می خواهد. در سرمای زمهریر و تازیانه های سیاه که برپیکره های ظریف فرود می آید تنها پوستی چغر و چرم گونه حاصل می شود چرا که اولین وظیفه هر انسانی صیانت نفس است. وقتی نباشی دیگر چگونه بودنت معنی نخواهد داشت. باید خود را نجات داد، به هر راهی و به هر گونه ای. شهادتی بی حاصل است وقتی تکیه بدهی به زمینی خشک و بی حاصل، به خورشیدی سوزان و نابود کننده، به آبی که لجن و پلیدی در آن غوطه خورده است. باید که سفت شوی، باید که محکم باشی، باید که استوار شوی حتی اگر به قیمت از دست رفتن جوانه های نازکی باشد که در جای جای وجودت منتظر شکفتن اند. و شاید واقعاً ما در برهه ای تاریخی هستیم در تاریخ بشریت. در جایی که بشر با دست خودش در کل کره زمین خودش را از بین می برد تا گونه ای دیگر پدید بیاید. گونه هایی از نسل کرگدن. شاید کرگدن ها هم در دل خود نقطه نرم و ظریفی دارند. شاید در زیر پوست سفت کرگدن های تنها بانوی نرم و ظریفی آرمیده است که روزی در سایه خنک کوهسار به سر انگشت رویه را کنار خواهد زد و در کناره پر از گل یاس جویباری قد راست خواهد کرد و دوباره جهان از بوی خوش و لطیفش پر خواهد شد. شاید زمانه ما، زمانه کرگدن هاست.