مدتهاست فکر میکنم نداشته ها، نداشته های مادی را میگویم، نداشته ها آدمها را میسازند و نه داشته ها. وقتی نداری تلاش میکنی تا بدست بیاوری. همین تورا خلاق میکند، می رویاند و به جلو می برد. اما اگر یک روز ببینیم هر چه میخواهیم داریم همان جا متوقف میشویم، حتی به فکر نمی افتیم که از آن چه که داریم لذت ببریم. همین که جستجو تمام شده یعنی زندگی به انتها رسیده است.
همین است حس ما آدمها از خوشبختی. خوشبختی را دارندگی نمیسازد که برازندگی به وجود می آورد. راحتی و لذت را مبل و صندلی نمیسازد آدمها میسازند. سالها داستانهای علمی تخیلی میخوانیم، فیلمهای تخیلی میبینیم از جادو، از فرای طبیعت، از برتر از علم. در حالی که تمام اینها همینجاست و چون نمیشود اندازه بگیریم، چون بلد نیستیم نادیده میگیریم، ولی وجود دارند. وقتی به یک مسافرت سخت میرویم که ۵ ساعت سنگ پیمایی دارد اما همسفران خوش و زنده دل و شادند، وقتی مهمان یک دوست ساده یک رنگ میشویم، وقتی به خانه قدیمی پدربزرگ برمیگردیم با هیچکدام از اینها مدرن و تکنولوژیک و ثروتمند نمیشویم اما از عمق وجودمان لذت میبریم. از آن لذت ها که میماند به درازای عمرمان.
و حال ما آدمها گیر افتاده ایم. در یک باتلاق، باتلاقی که مخلوطی است از راحت طلبی و واماندگی و دلزدگی و افسردگی. باتلاقی پر از داشته ها.... از کمد پر از لباس، از بنجل های یک بار مصرف، از زرق و برق های کدر شده، از یادگاری آدمهایی که برای یک لقمه نان اینها را درست کرده اند که ما در برابر کاری که با عرق جبین و زحمت و صرف عمر انجام داده ایم خوشحال بشویم از داشتنشان. دیگر چیزی از ما، از سلیقه ما، از رنگ و بوی بودنمان و از نگاهمان به روزها و شبها خبر نمیدهد. میخوریم تا زنده بمانیم و لختی از طعمی محرک لذت ببریم اما دیگر نشانی از غذاهایی که چاشنی عشق و دلسوزی داشت نیست. گیوه وپای پوشمان را استادکاران جدی و پرزحمت نمیدوزند، انگشتانمان از سوزنهای ظریف گلدوزی سوراخ های ریز ندارد، کلافهای کاموا خاک خورده وپوسیده اند و نقشهای قلابها مدتها پیش گم شده اند. همه اینها چه ساده بودند وچه روزمره، چه نمای بی اهمیتی اند وقتی هر ماه قرار است کفش و لباس نو کنیم و در این نونوار شدن به دنبال هستی گمشده مان بگردیم و دلزدگی جدید را جانشین دلزدگی قدیم کنیم. کو آن چینی گل سرخی مادر که از جهاز مادربزرگ بود و آش پشت پای سربازی دایی و نذری خاله و هزار مناسبت دیگر با هزار آرزو و خیال در آن رفته و برگشته بود؟ اصلاً کجاست آن آرزوهایمان که برایش ساعتها خیال میبافتیم رنگ به رنگ، گل به گل، ورق به ورق؟ آن صبح سپید خنک سلامت بخش کجاست و آن آب یخ چشمه؟ آن درختهای دوردست کجا رفتند که تا فرسنگها فقط آهن و دود وسیمان پیداست؟ ستاره ها را کجا گم کردیم که آسمان اینقدر سیاه است؟ مه رقیق سحرگاهان کو؟؟
نشسته ایم و زوال خودمان را میبینیم. پوسیدگیمان را دقیقه به دقیقه، زمان به زمان. پس از ما که می آید؟ ما به یکباره ریشه کن میشویم یا از کناره های این بشریتی که دارد ثمره عمرش را به اسم تکنولوژی بالا می آورد و تبدیل به زباله میکند جوانه های سالم و استواری برمیخیزند که دوباره شانه به شانه طبیعت شوند و دست از پنجه کشیدن به رخسار هستی بردارند؟ یا شاید خدا برگ برنده ای دارد که هنوز نخواندیم و ندیدیم. شاید که نه، باید اینگونه باشد.
کاش آن نهال برومند را ببینم، ولو برای یک دقیقه....
۱۳۹۴ اسفند ۱۹, چهارشنبه
نداشتن به جای داشتن
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر