۱۳۹۴ اسفند ۲۴, دوشنبه

بازگشت

برگشتم، در یک عصر بهاری، وقتی بارانی نم نم میبارید.
خوش گذشت، خوب بود. سالها بود که نشده بود پزشک نباشم، جراح نباشم، کار کنم اما آن دلهره ریز آماده بودن در هر لحظه را نداشته باشم، خیلی سال بود، آنقدر که دیگر یادم نمی آید...
خسته بودم، خیلی خسته. خسته از کار شاق و‌مداوم. خسته از شریک بودن در اشتباهات عمدی دیگران، خسته از خود نبودن، خسته از احترام گذاشتن به کسانی که لایق احترام نیستند اما در جایی نشسته اند که احترام دارد، از همه چیز خسته بودم.
آمدم، مثل هر بار سعی کردم هر آن چه بلدم و‌میتوانم بکنم، کردم و امیدوارم آفریدگاری که خالق تمام خوبیهاست به تلاشهای صادقانه ام برکت دهد و دردی از دردمندی وا کند.
اما روز به روز و دقیقه به دقیقه پس رفته اند این آدمها. عین راننده ای که پشت ماشین نشسته است و هر کاری میکند بجز رانندگی. زوالشان حتمی است و بد حتمی است. هر که اندک هوشی داشته و خرده ذوقی!!  دارد رختش را میبندد و مطمئن است که ممکن است امروز به فردا نکشد و‌چه بلایی بر سر سیستمی می آید که خودش هم میداند هیچ کارآیی ای ندارد؟؟؟
جدای همه اینها، آسمان آبی بود و‌دریا آبی بود و‌گلها زیبا بودند و دوستان یک دل و‌جان بودند و ...
خوش گذشت. خدا را سپاس میگویم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر