۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

تهران - اردیبهشت ۹۵

تهران دیگر شهر زندگی نیست. حالا نه اینکه به یکباره این اتفاق افتاده باشد، نه. اما اصلاً مهم هم نیست که چگونه این بلا بر سرشهر آمده چون دیگر از آن گریزی نیست. به نظر نمیرسد بشود بازگشت و‌چیزی را درست کرد. از بیخ و ریشه و بن کج و کوله شده و صاف هم نمیشود.
امروز صبح ساعت ۹ میدان ونک. مردم میروند و‌می آیند، به ازدحام. ترافیک هم موج می زند. اما مغازه ها بسته اند. این ملت کجا میروند؟ کسی نمیداند. اما هر جا میروند و‌هر چه میکنند مثل این که جای خوبی نیست و‌کار خوبی هم نیست، چون چهره ها به غایت گرفته و درهم است. خوشحال که نیستند، ابدا.
شده است شهر دشمنی.‌جلوتر از همه دشمنی با خود. همیشه فکر میکردم نسل بشر احمق است اما وخامت تا این اندازه را ندیده بودم. بشر بخشی از طبیعت است، از طبیعت آمده و به همان جا بر میگردد. چطور میتواند این همه ابلهانه به چهره طببعت پنجه بزند، آن را زخمی کند، تا جایی که میتواند و از دستش بر می آید بچلاند، عصاره اش که در آمد باقیمانده را به گوشه ای بیندازد و یک لگد هم اضافه؟
همه شهر پر از آشغال است، یک دیوانه هم از در خانه اش در آمد و چند تا ورق پرت کرد گوشه خیابان. عاقله مردی، میانسال با موهای سفید.
همسایه از همسایه خبر ندارد. دیوار به دیوار ساندویچ فروشی نشر هرمس است که قدیمی است و حداقل ده سال است که از جایش تکان نخورده است.‌ اما کسی در این ساندویچ فروشی نمیداند کجا هست! میپرسم میدانید کی باز میکنند؟ نمیداند و جهت مخالف را نشان میدهد.
آدم حس میکند چند دقیقه دیگر زلزله می آید.
فعلاً میروم تا بعد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر