۱۳۹۵ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

روزانه

امروز بی حوصله ام و دلیلش هم معلوم است. جلوی تلویزیون، روی کاناپه، بی حال و بی توجه. مدتها بود کنار تلویزیون وقت کشی نکرده بودم تا این لحظات ناخوش بگذرد. یادم نمی آید از کی. مجدد این حجم عظیم مردسالاری مهوّع توجه مرا به خود جلب کرد. در کشورهای غربی زندگی نکرده ام و نمیدانم زنان معمولی آنجا چگونه اند‌. اما آنچه از زنان دیده میشود حماقت محض با خنده های ابلهانه، حرکات لوس و بی هدف و بچگانه، hot بودن😲 و‌نمایش بی پروای سکس و در دسترس بودن برای هر مردی از پایین ترین سطح تا بالا، یک‌چیزی شبیه عروسک بزک کرده و‌کاملاً بی مغز. خیلی تهوع آوره....

۱۳۹۵ مرداد ۱۵, جمعه

We Have Enemy

ما دشمن داریم. به گمانم باید جمله درستی باشد. منتهی برخی از اسامی، مثل برخی از افعال، از کثرت نابجایی استفاده شدن معنی خودشان را نمیدهند و از آن بدتر قبل از این که از مغز بگذرد یا برزبان آید دچار خودسانسوری میشوند. اما ما واقعاً دشمن داریم.

هر سه قسمت این جمله را باید معنی کرد. منظور از ما کیست؟ من؟ خودم و دوستانم؟ خودم و خانواده ام؟ من و هموطنانم؟ یا مهمتر از همه مایی که مثل هم می اندیشیم و فکر می کنیم در این کره خاکی؟

اصلاً نظر شخصی را کنار بگذاریم. نه این که من بگویم آن که مثل من فکر می کند و می زید. اصلاً افرادی که نظر خودشان را دارند. پیرو جمع و متوسط اجتماع نیستند. تسلیم تبلیغات نمی شوند. آنها که از خود حرف و سخنی دارند، منش و رفتاری دارند، عقیده و افکاری دارند. اینان در این زمانه دشمن دارند.

میزانی مطالعه تاریخی لازم است تا بدانیم زمانه ما یکسویه شده یا همیشه در تاریخ بشریت بدینگونه بوده است. اما باتوجه به این که عصر ما را عصر ارتباطات نامیده اند هیچگاه جهان اینقدر کوچک و در حد دهکده نبوده است البته تا آنجایی که میدانیم. امروز من یک سریال 5 بخشی که در آمریکا ساخته شده را تمام کردم. همراه با من 5/4 میلیون نفر دیگر آن را دیده اند، برخی در G+ در مورد آن نظر داده اند و من خوانده ام. اصلاً آخرین قسمت آن همین دو ماه و خرده ای پیش روی آنتن رفته است. من در این سر دنیا همان اخباری را می بینم که دیگران در سمت مخالف من آن سوی کره زمین می بینند، همان بمباران خبری، همان اخبار زجر آور کشت و کشتار، بمب و ترور. پس هر چه قرار است بر سر کسی بیاید سر همه ما خواهد آمد.

اما این داشتن، فعل دشمن داشتن از کجا شروع شد؟ از همان زمان که سرمایه داری پنجه های زشت اش را به تمام دنیا نشان داد؟ از بعد از جنگ جهانی دوم؟ قبل از آن؟ معلوم نیست... هر موجود نامطبوعی روزی نوزادی بوده که کسی از آینده اش خبر نداشته است. از این نوزاد همه مراقبت کرده اند، بزرگش کرده اند بدون این که بدانند سرانجامش چه خواهد شد. اما الان دیگر به بلوغ کامل رسیده و نتیجه آن بر همه دنیا سایه افکنده است.

از بین بردن آن چه که تفاوت بین انسان و بقیه موجودات است، غالب شدن خشونت و قدرت گرایی، روابط سطحی بین آدمیان که دیگر تهوع آور شده، در لذت لحظه ها غرق شدن و ماده گرایی که به ماده پرستی رسیده از به تصویر کشیدن تخیلات کسانی شروع شد که خود را هنرمند می نامیدند. آن چه که آن ها به نمایش می گذاشتند جنبه های مختلف بدی بود که از زاویه های گوناگون به تصویر کشیده شده بود. خوبی و هر آن چه به عنوان نماد انسانیت می شناسیم چون مهربانی، نیکی، آرامش، قناعت و غیره یا تصویری زودگذر بود که شاهد از میان رفتنش باشیم یا نشان دهنده ساده لوحی و حماقتی بود که توان بدی کردن ندارد. این مسئله تا بدان جا رفت که در کتابهای نوجوانانه مثل پندارگن خدا یا الله موجود خوبی است که توان مراقبت از خود را ندارد و اهریمن به راحتی وی را نابود می کند و تنها انسانهای قدرتمند هستند با جنگ و جدال و خونریزی از او مراقبت می کنند و اهریمن را شکست می دهند. عملاً قدرت طلبی در لایه ظریفی از غفلت پوشانده می شود و ما این تمایل به قدرت طلبی و خداشدن انسان در این زمانه را نمی بینیم. دیگر نرون دیوانه وار فریاد نمی زند، فرعون خود را خدا نمیخواند، اسکندر و چنگیز خود را خدایان روی زمین نمیدانند. اما عملاً با توان علمی و تاکتیکی انسان در این زمان، بدون این که ما بدانیم یا بگذارند که بدانیم قدرتمندان اسلحه و سلاح که قدرت تبلیغات و سینما و ماهواره و کل رسانه را در دست دارند در صدد خدایی اند. در صدد برقراری نظم نوین که عملاً بی نظمی نوین است. در صدد برقراری جنگ تا صلح، تا این که به زمان وحشیگری انسان نخستین برگردیم. با این تفاوت که انسان نخستین سلاحی بیشتر از همان نیزه دستش نداشت و این انسان بمب اتم دارد. اما قانون همان است، تا نخوردی بزن. این قانونی است که ما در خواندن تاریخ نادیده اش می گیریم و وقتی از ما می پرسند که کورش کبیر شما چرا کشورگشایی می کرد؟ از کنار آن با طفره رفتن می گذریم. در کل تاریخ بشر، گروه ها، قبایل و کشورها باید قدرتمند می بودند وگرنه دیر یا زود تسخیر می شدند. آن زمان دعوا بر سر منابع اولیه بود. هنوز که هنوز است مغولستان در فقر به سر می برد. در گذشته هم به همینگونه بود. وقتی منابع طبیعی تمام می شد چاره ای جز شبیخون زدن نمیماند چرا که همسایه ات به طیب خاطر آذوقه اش را با تو قسمت نمی کند. الان هم دعوا بر سر منابع است، منتهی منابع قبلی جهت رفع گرسنگی و به دست آوردن زندگی بود، الان کسی در بند قرص نان نیست. همه قدرت می جویند.

آن ها بیرحمانه شروع کردند، در کتابهای پرفروش، در سریال ها، فیلم ها، فیلم های تخیلی آرام آرام هیولا ها وارد زندگی روزمره شدند. آنها کودکان را هم فراموش نکردند. اندک اندک تمام بازیها و کارتونها نیز انباشته از هیولاها و خشونت و قدرت طلبی شدند. هیولاها دیگر بد نبودند. اصلاً یک جوری بودند که آدم دلش میخواست حتی یک روز هم که شده جای آن ها باشد. قربانیان گهگاهی بدبختشان هم در یک صحنه می آمدند و سپس فراموش می شدند. خونخواهی ای درکار نبود. خون آشام ها زیبا بودند، قدرتمند بودند، حتی در روز هم بیرون می آمدند. انواع هیولاها در کنار آدمهای عادی زندگی می کردند بدون این که این آدمها آنها رابشناسند و فقط گهگاه در جمله قربانیان آنها قرار می گرفتند. قهرمانها هم می آمدند، یک تنه یک دسته عظیم آنها را لت و پار می کردند و می رفتند. آنها هم دغدغه خاصی در مورد قربانیان انسانی بی نام و نشان نداشتند. دیگر رویای شیرینی وجود نداشت که به تصویر کشیده شود. چیزی نگذشت که مثل داستانهای تخیلی این هیولاها از توی کتابها و فیلم ها وبازی های کامپیوتری به زندگی روزمره آدمها آمدند و ما شدیم مثل آن مثل معروف برتولت برشت که هروقت جایی بمبی منفجر می شد و آدمها قصابی می شدند، کودکان نابود و ناقص العضو می شدند، بخشی از انسانیت از دست می رفت و شکنجه خانه ها افشا می شدند می گفتیم خوب است که اینجا نیست! همین شد که آنجا که مثلاً اول فلسطین بود بعد افغانستان شد، عراق شد، زندان گوانتانامو شد، سوریه شد، لبنان شد، پاکستان و ارمنستان و آذربایجان شد. بعد کار به کشورهای خاور دور و حالا ترکیه کشید. مردم آواره شدند، دسته دسته مردند، در پناهگاه ها به جان یکدیگر افتادند و اکنون دیگر وحشیگری در تمام دنیا تعجب برانگیز نیست. مردم به بدترین شکلی بدون هیچ خبر قبلی شکنجه می شوند، میمیرند، آواره و معلول می شوند و همه اینها در زمان ما بوجود می آید. از همین دشمنی که دیگر یک شکل خاص، یک نام خاص و یک مکان خاص ندارد.

حالا چه باید کرد؟ سوال جالبی است. چون حتی کسی دیگر این سوال را مطرح نمی کند. همه در کار درمانهای موقتی اند. به این آواره پناه بدهند، آن جا را آذوقه بفرستند، کمکهای پزشکی به مکانی دیگر بدهند. اما کسی به این هیولای خونخوار که بذر جنگ را هر روزه در همه جا می پاشد توجه نمی کند. هیولای چند سری که یک سر بسیار بزرگ به نام سرمایه داری دارد. این سر آنقدر حجیم است که بر همه دنیا سایه افکنده و طوری خودش را تحمیل کرده که فکر می کنیم اگر یک روز نباشد زیر نورخورشید جزغاله می شویم. بقیه اجزای این هیولا نیز بخشی از همان سر اصلی اند. بخش مهم اش مصرف زدگی است. شعار زندگی این روزه انسانها که زیربنای تمامی مصیبتها است. با مصرف زدگی می توان هزاران مقاله نوشت. مصرف زدگی و زباله سازی. مصرف زدگی و مشکلات محیط زیست. مصرف زدگی و انقراض گونه های حیوانی و گیاهی. مصرف زدگی و از بین رفتن منابع آب و خاک. مصرف زدگی و تهوع انسانها از زندگی روزمره. مصرف زدگی و کاهش تولیدات خانگی. مصرف زدگی و از بین رفتن خلاقیت. مصرف زدگی و تنبلی ذهن و جان. مصرف زدگی و .........

دشمن ما دشمنی خانگی است. دشمن بیرونی نیست. این هیولاها در صددند که ما را از انسانیت تهی کنند. ما با مصرف زدگی و راحت طلبی در ابتدا توانایی های اولیه مان را از دست می دهیم. حتی دیگر نمیتوانیم غذا درست کنیم، لباس بدوزیم و کارهای روزمره مان را انجام بدهیم. بدون ماشین جایی نمیتوانیم برویم، یا فاصله ها دور است یا بیش از چند دقیقه نمیتوانیم پیاده روی کنیم. داستان زندگی خیلی ساده است و روز به روز ساده تر هم میشود. حتی تفکر ما به سادگی می گراید. در ابتدای امر همه چیز ارزان است و توانایی مالی ما اجازه راحت طلبی هایمان را میدهد. پس از چندی دیگر چیزی ارزان نخواهد بود و با وجود ماشین و تکنولوژی در زندگی روزمره کار هم کم می شود و دیگر پولی هم وجود ندارد. در این زمان است که فقر دوجانبه پیش می آید. نه پولی هست که صرف زندگی روزمره شود نه دیگر میتوانیم گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم. دیگر نمیتوانیم، بلد نیستیم و ممکن است زمانی بیاید که دیگر حتی جایی هم نباشد که بتوانیم بیاموزیم. مثل هزاران هنر دستی دیگر که به تاریخ پیوسته اند و استادکارانشان در قید حیات نیستند. این نقطه، نقطه عطف زندگی آدمهای این دوران است. یا می میرند یا به ماشین ترور می پیوندند چرا که اختلاف طبقاتی، فقر و در نتیجه آن نادانی و جهل به راحتی تبدیل به خشونت می شود.

هردشمنی نقطه ضعفی دارد. نقطه ضعف این دشمن در سادگی کار آن است. اگر حساسیت به شعارهای قرن بیستم را کنار بگذاریم واقعاً دشمنی آمریکایی است. این دشمن در پیچیده ترین مسائل راهکارهای ساده ای ارائه می کند که از فرط سادگی و راحتی بسیار اغواگرانه اند. مشکلات را رها کن، در لحظه زندگی کن، در لحظه خوش باش، از زندگی ات لذت ببر، آینده را کسی ندیده، آن جهان هم وجود ندارد، هر چه هست همین است که هست، همین که می بینی. از لحظات لذت ببر، دل نبند، وفادار نباش، یک بار به دنیا آمدی باید از همین یک بار بیشترین بهره را ببری. سبک باش تا بتوانی حرکت کنی، از یک لذت به لذتی دیگر. از تکنولوژی استفاده کن. هر چه ساده تر بهتر، لازم نیست بنویسی، تایپ کن، لازم نیست تایپ کنی، حرف بزن ماشین خودش برای تو می نویسد. نمیخواهد بخوانی، فقط نگاه کن. تبلیغات همه بصری و حسی اند. نیازی به تفکر ندارند. اصلاً کسی نیاز به تفکر تو ندارد. نیاز به برانگیختگی ات دارد که در مسیری که میگویند حرکت کنی.

از همین نقطه ضعف دشمن می توان حرکت کرد. در زمانی که زندگی می کنیم دیگر دسته و گروه، دین و مذهب، طبقه و صنفی وجود ندارد که به آن بپیوندیم و در راهکاری که میدهند حرکت کنیم. در گذشته فقط نیاز به اعتقاد بود، بقیه اش کار روسا بود، کار پیامبران، کار برگزیدگان، کار رهبران. دیگر رهبری وجود ندارد، پیامبری هم نیست. اما اعتقاد همچنان نیاز است. ما باید راهبر خودمان، پیامبر خودمان و متفکر خودمان باشیم. هر حرکتی، هر زندگی انسانی ای، هر چیزی که ما را از این ماشین مصرف و این رسانه های مغزخوار و این روزمرگی تهی کننده دور کند ارزشمند است. تمامی این نورها که اول تنها جرقه اند به هم وصل خواهند شد. و مهمترین ستون این زندگی نو خداست. ما باید به خدایمان باور داشته باشیم. به اوی فناناپذیر، قدرتمند، خوب و مهربان، هستی بخش و فراگیر، به اویی که سرمنشا عشق است، عشقی که زندگی همه ما را نجات خواهد داد. عشقی که از او آغاز می شود و همه هستی را در برمیگیرد. هر لحظه ای که به زندگی عشق می ورزیم، از عشق به یک حشره کوچک تا یک درخت تنومند، از عشق به یک کودک تازه به دنیا آمده تا یک جوانه تازه رسته، همه و همه مبارزه ما را تشکیل می دهند. مبارزه هر روزه، هر لحظه، هر دقیقه. هر گاه که به خاطر انسان بودنمان از خوشی لحظه ای می گذریم، هر گونه ای که اعتقاداتمان را تقویت می کنیم، هر گاه که با انسانهای اطرافمان، با انسانیت آنها ارتباط میگیریم و به عشقی انسانی می رسیم در تمامی این لحظات خدا با ماست. در این لحظات لبخند او را می بینیم و ایمانی که به ما دارد. وگرنه هیچ خالقی مخلوقاتی این چنین را زنده نمی گذاشت و با کل ژنتیکش منقرض می کرد. پس او به ما ایمان دارد. ما نمیتوانیم در جهان خارج تغییری بوجود آوریم. انتهای آن چه که بشریت می توانست در عالم مادی انجام بدهد پیش روی ماست. توانایی تخریب، تنها توانایی تخریب. حتی در تولیدات انباشته اش تخریب نهفته است. بشر ماده پرست امروز که چیزی جز لذت آنی و پرستش ماده و آن چه که با حواس پنجگانه حس شود ندارد عملاً به جز تخریب چیزی بر جهان نیفزوده است. ما را از آن چه که با دست انسان و با حس وی ساخته شود، از خودمان، از خلاقیت یگانه بودنمان تهی کرده و به جای آن مشتی آهن و بتن به دنیا اضافه کرده است. این نهایت آن چیزی است که می توانست انجام دهد. واقعاً بشر آخر حماقت و حقارت است و هیچ افتخاری در کارهایش نیست. افتخار و عزت نفس و بزرگی واقعی از دسته وادی هایی هستند که از دسترس بشر امروز خارج اند. و خدا همه این ها را می بیند. آن چه که او از ما میخواهد زندگی انسانی خود ماست. تک تک ما، بر خلاف تمام آن چه که خواسته اند باورنکنیم که برای وی ارزشمندیم، برای او ارزشمندیم، بیشتر از تمام جهان هستی. برای او ارزشمندتر وجود ندارد. او هیچ کدام از ما را به دیگری ترجیح نخواهد داد و به بهای از دست دادن یکی، دیگری را نخواهد گرفت. او خدایی است که برای همگان یکی است. او جهان و آن چه در آن است را برای ما آفریده، برای تک تک ما. حسی که ما از جهان می گیریم برای هر کدام از ما یگانه است، چون خود او. هیچ کس نمیتواند این جهان را از ما بگیرد. ماده تنها وسیله است که جهان را با آن حس میکنیم. حس انسانی ما به ماده وابسته نیست. به همین دلیل ساده که آن ها که ثروتمندتر اند انسان تر نیستند. درک عمیق تری ندارند، بیشتر نمی فهمند. در این زمان مبارزه ما همین اعتقاد است. همین زندگی روزمره که صحنه مبارزه ماست. همین روزها که سنگر و میدان ماست. هر روز که به صورت انسانی بگذرد پیروزی با ماست که دشمن ما هیچ پیروزی ای ندارد. این دشمن ساده و احمق سررشته را گم کرده و حتی نمی فهمد که با از بین رفتن منابع قرار است چه کسی را غارت کند؟ جنگ تا کی ادامه خواهد داشت؟ دیگر چه کسی میتواند اسلحه تولید کند؟ تا کی میتواند به احمق کردن انسانها ادامه دهد؟ و سرآخر این ما هستیم که پیروزیم. تاریخ گواهی می دهد که خوبی مانده و بدی تنها مایه عبرت شده است. این که تا کی بر این کره خاکی بمانیم و کی این شکل انسانی را ترک کنیم هیچ اهمیتی ندارد. کسی که ما آفریده اش هستیم به بودن ما داناست. میداند که تا کی ماندن ما به نفع ماست و کی باید برویم. ما حافظ نوریم. همان نوری که در وجودمان به ودیعه گذاشته شده، همان نوری که میتوانیم بیشتر برافروزیم. پس ایمان داشته باشیم. به زندگی روزمره مان، به ذره ذره انسانیتمان، به عشقی که در وجود ماست ایمان داشته باشیم. ایمان داشته باشیم که ما پیروزیم.

۱۳۹۵ خرداد ۳۱, دوشنبه

کرگدن بانوها

به نام خدا
آیا زمانه ما روزگار غریبی است؟ آیا واقعاً ما در یک نقطه عطف تاریخی هستیم یا در بخشی از تاریخ که قبلاً تکرار شده است؟ حداقل براساس یافته های تاریخی این حجم از رسانه و اطلاع رسانی جهانی یا به نوعی دهکده جهانی در تاریخ بشر سابقه نداشته است. در مورد صنعت نمیتوان قاطع بود. بوده اند تمدنهایی که هم اکنون از دست رفته اند و از میزان علم و به کارگیری ادوات صنعتی در آنها اطلاعی در دست نیست. حتی بقایای باستانی مثل تخت جمشید و یا اهرام ثلاثه مصر مورد سوال اند که چگونه ساخته شده اند. اما اگر بخواهیم مسائل جنسی بشر، زیاده روی ها و عشرت طلبی ها را بررسی کنیم موارد زیادی در تاریخ جهت مثال زدن وجود دارد. حتی میتوان گفت بخشی از تاریخ را نمیتوان یافت که از این امر خالی باشد. اما این که زنانگی، این نوع خاص از انسانیت که همراه با لطافت، ظرافت، پاکی و بی نیازی نهان در خود است در این حجم وسیع در جهان مورد هجوم و تازیانه قرار گرفته باشد حداقل در منابع تاریخی موجود، بی سابقه است. به گونه ای که هیچ بخشی از صنعت رسانه و بازاریابی را نمیتوان یافت که در این امر سهمی نداشته باشد. فروکشیدن زنان به عنصری جنسی یعنی تنها مورد استفاده در مسائل جنسی حتی در تمامی مدعیان پرسروصدا و خشک مذهب مثل داعش و طالبان واضح و مبرهن است. درواقع می توان گفت اینان دو روی یک سکه اند. اولی زنان را موجودی احمق و احساساتی میداند که تنها کالایی که برای عرضه دارد تن است. و باید از این کالا تا از کار نیفتاده و از حیض انتفاع ساقط نشده کمال استفاده را ببرد، استفاده ای که در خدمت پول و سرمایه باشد. اگر هم غیر از این است باید مردانه رفتار کند و قید زن بودن را به جز در رابطه جنسی بزند. حتی همان هم مورد سوال است، میتواند همجنس گرا باشد، چه کسی اعتراض دارد؟ حتی کسانی که به نام فمینیسم از زنان دفاع می کنند دنبال حقوق برابر با مردان، مردگونه شدن، با مردان همسان و همتراز شدن هستند. کسی در بند گلهای باغچه نیست. لطافت و ظرافت به جهت ضعف ساختاری باید که از بین برود. دومی نیز همین است، تنها تفاوتش در این است که حس مالکیت مذهب فردی است. یعنی این کالا عوض این که در خدمت سرمایه داری گسترده جهانی باشد در خدمت فرد یا افراد مشخصی است، فرای آن زن موجودیتی ندارد. حتی گاهی می شود که وجود حقوقی هم ندارد. چندی پیش بود که در یک کشور عربی (عربستان؟) پس از مبارزات فراوان وجود حقوقی زن برابر با شتر شد. البته از ناموجودی بهتر است. دردناک است. بخش دردناک قضیه آن است که زنانگی تنها بخشی از زنان نیست و یک عنصر انسانی است. برخی از صفات را مردانه می خوانیم، برخی از عادات را مردانه می دانیم اما خاص مردان نیستند. همین طور است لطافت، زیبایی، آراستگی، صبر، متانت و بقیه آن چه که در ذهن ما یک بانو را متبادر می کند. اما در وصف آن شاعران مرد بسیاری منظومه ها سروده اند. خوانندگان مرد فراوانی سروده ها خوانده اند. عشاق مرد بسیاری زندگی را با آن سپری کرده اند. چطور ممکن است انسانی شیفته چیزی بشود، آن را بسراید، بخواند، بزید ولی در خود نشانی از آن نداشته باشد؟ محال است، ما نمیتوانیم حتی از چیزی صحبت کنیم اگر به نوعی با آن در درونمان آشنایی نداشته باشیم. خصوصاً در مردان درک این بخش از حیات که از سرمنشاً زندگی سرچشمه میگیرد با تعالی همراه است. همان تعالی که در انسان کامل به دنبال آن میگردیم، همان تعالی که عرفا آن را آمیختگی تن و جان، روح و جسم و وحدت وجود می خوانند. در این زمانی که زن به پایین ترین بخش انسانی نزول کرده چگونه می توان نمونه ای یافت که در پرتو هستی زندگی بخشش الهام بخش باشد؟ دنیا به طرز خفقان آوری با سرمایه و سود لبالب شده، چشم که باز می کنی پری از هیاهوی سودآوری و سوداگری. به زحمت می توانی زنی را بیابی که حتی واژه زیبا برازنده اش باشد. در عوض سرسام میگیری از برهنگی به جا و بیجا از خبر و هنر و سینما و کامپیوتر و اینترنت. که بیزاری می آورد این همه تکانه های جنسی، و بیزاری سر در می آورد از تمامی ابعاد زندگی. زندگی بی شور، بی شوق. زندگی بی تمنا، بی خواهش، بی پرسش، بی اعتنا. که همه اش می شود خشونت و لاابالی گری، جلوه های قدرت، سرکوب، مبارزه و برتری طلبی. و آرام آرام انسانیت رخت برمیبندد از همه ابعاد زندگی. و گاه آنقدر عادت می آورد که سریالی مثل بازی تاج و تخت را می بینند و از آن همه پستی انسانی که دریا به دریا موج می زند تهوعی ندارند. این سریال بی شباهت به آن روی دیگر سکه نیست. جایی که زنان تنها ابزار جنسی اند، ولی پوشیده در ردایی سیاه همراه با روبنده ای که گاه چشمان هم دیده نمی شود. همه این ها حقایق عریان اند که در پرتو هیچ توجیهی دگرگون نمی شوند. این تنها وجه دردناک قضیه نیست. وجه مهم دیگر آن است که هر کس به صورت جنس مونث زاده شد بانو نخواهد شد. پروردن گل، بالیدن یک شاخه نورسته هنر و ممارست می خواهد، زمان و مکان مناسب می خواهد، اطمینان و آرامش می خواهد. در سرمای زمهریر و تازیانه های سیاه که برپیکره های ظریف فرود می آید تنها پوستی چغر و چرم گونه حاصل می شود چرا که اولین وظیفه هر انسانی صیانت نفس است. وقتی نباشی دیگر چگونه بودنت معنی نخواهد داشت. باید خود را نجات داد، به هر راهی و به هر گونه ای. شهادتی بی حاصل است وقتی تکیه بدهی به زمینی خشک و بی حاصل، به خورشیدی سوزان و نابود کننده، به آبی که لجن و پلیدی در آن غوطه خورده است. باید که سفت شوی، باید که محکم باشی، باید که استوار شوی حتی اگر به قیمت از دست رفتن جوانه های نازکی باشد که در جای جای وجودت منتظر شکفتن اند. و شاید واقعاً ما در برهه ای تاریخی هستیم در تاریخ بشریت. در جایی که بشر با دست خودش در کل کره زمین خودش را از بین می برد تا گونه ای دیگر پدید بیاید. گونه هایی از نسل کرگدن. شاید کرگدن ها هم در دل خود نقطه نرم و ظریفی دارند. شاید در زیر پوست سفت کرگدن های تنها بانوی نرم و ظریفی آرمیده است که روزی در سایه خنک کوهسار به سر انگشت رویه را کنار خواهد زد و در کناره پر از گل یاس جویباری قد راست خواهد کرد و دوباره جهان از بوی خوش و لطیفش پر خواهد شد. شاید زمانه ما، زمانه کرگدن هاست.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

پس از باران!!

می نویسم تا فراموش نکنم...
جوامع سرخورده، تحقیر شده و آسیب دیده در معرض خطر بسیار بدی قرار دارند. جدای همه مسائلی که واضح است تبدیل شدن زندانی به زندانبان است.
برخلاف مهربانی، عاطفه، محبت و دیگر خصائل انسانی که به نظر میرسد با تولد انسان با اوست خشونت و انواع آن را باید دید وگرنه نمیتوان به شکل پیچیده تولیدش کرد. به زبان بهتر، خشونت خشونت می زاید. جور دیگر بخوانیم، این خشونت است که خشونت می زاید. همین است که بسیار از مصلحین اجتماعی با انقلاب یا درگیری مخالف اند. آنها معتقدند که از دل خشم و جنون جز خشم و جنون بار نمی آید. اما میتوان سروته نیز به این مورد نگریست. یعنی اگر سیاهی و تباهی دیدیم عقبه داشته، دنباله داشته است. اگر به عقب برویم حتماً ریشه ای برای آن خواهیم یافت.
این بزرگترین خطری است که جوامع زجرکشیده را تهدید می کند. وگرنه جهان در گذر است، به قول قدما گهی زین به پشت و گهی پشت به زین. اگر همراه با زمان در تکاپو باشی هیچگاه در یک جا نخواهی ایستاد، حتی اگر تکاپو نکنی زمان از تو میگذرد و تو عقب خواهی ماند. به هر صورت جهان یک جا نمی ماند.
و روزی می رسد که لایه های زیرین در پی تلاشهایشان به لایه های بالایی دست پیدا می کنند. کسانی که جز خشونت ندیده اند، جز بی رحمی تجربه نکرده اند خصوصاً از همین لایه های بالایی. آنان خیلی راحت دست به سوءاستفاده از قدرت می زنند، چرا که به اعتقاد آنها تا الان قدرت جز استفاده شخصی برای صاحبانش فایده دیگری نداشته و حال نوبت آنهاست.
حتی در جوامع علمی می توان رد این اثر را یافت. همین جوامعی که در صد سال گذشته مستعمره بوده اند و حالا مستقل شده اند. حافظه تاریخی، کامل و بی نقص انتقال یافته و آن ها که تا دیروز به خاطر رنگ، نژاد و ملتشان مورد تحقیر بوده اند، نقاط قوتشان دیده نمی شده یا از آن ها جهت ارتقا استفاده شده است همین را برای دیگرانی که به نظرشان قدرت ندارند اعمال می کنند. باور ندارید امتحان کنید. حتی در کار ساده ای مثل چاپ یک مقاله case report. اگر از ایران مقاله بفرستید یک مجله اروپایی ممکن است یک نگاه بکند، اگر به نظرش مهم نیاید ظرف یک هفته می گوید ما دیگر برای این دست مقالات جا نداریم. اما یک مجله آسیایی که معلوم هم نیست چه طور مجوز انتشار گرفته سه ماه نگه میدارد، مقاله را هم نمیخواند، بعد یک جوابیه چرند می دهد که شما مطمئن می شوید که این سه ماه مقاله یک جایی قد یک وجب خاک خورده است. حتی از رو هم نخوانده، اگر جوابیه را به یک شخص سوم بدهید که فقط تخصص مربوطه را داشته باشد با این جواب مدرک جواب دهنده را زیر سوال می برد. آخر جواب هم می نویسد یک هفته وقت داری بفرستی این آدرس دیگر و پول بدهی تا چاپ کنیم.
همین است که شما آخرش متاسفانه مجبورید که با همان مجلات اروپایی همکاری کنید و بگذارید زمان از روی عقده های فروخفته و نخفته آسیایی ها بگذرد تا شاید زمانی شفا یابند. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۴, جمعه

آدم و انسان

صفحه طراحی عکس را گذاشته و زیرش نوشته برای کوکتل خوردن و ‌رویا دیدن.
شایسته بود زیرش مینوشتم: زمانی انسان زیاد بود و‌رویا زیاد بود و احساس زیاد بود. الان آدم زیاد است و رویا کم است و‌احساس اصلاً نیست. که برای رویا دیدن لازم نیست چند میلیارد بدهی و این دیزاین فوق العاده را در سر یک برج‌ بخری و بنشینی تا شاید یک رویا به سراغت بیاید. امروزه ما اشباعیم، از مصرف روزانه، از لذت حواس پنجگانه. دیگر زمان و‌توانی نیست تا لختی بیاساییم و‌ دلمان چیزی را بخواهد برای حس کردن نه تمتع جستن.
میشود همه جور طراحی، مدل، مدرنیته و.. را یافت و یا ساخت اما بی جان. وجود انسان و‌آن‌حس خاص بودن با اوست که به آن فضا جان میدهد. برای جان یک فضا، انسان لازم و‌کافیست حالا طراحی اش باشد یا نباشد.
حس میکنم شبیه کارن هورنای شدم که یک‌ کتاب نوشت و بقیه کتابهایش عملاً تکرار همان کتاب اول بود!! از بس که انسانم آرزوست.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

تهران - اردیبهشت ۹۵

تهران دیگر شهر زندگی نیست. حالا نه اینکه به یکباره این اتفاق افتاده باشد، نه. اما اصلاً مهم هم نیست که چگونه این بلا بر سرشهر آمده چون دیگر از آن گریزی نیست. به نظر نمیرسد بشود بازگشت و‌چیزی را درست کرد. از بیخ و ریشه و بن کج و کوله شده و صاف هم نمیشود.
امروز صبح ساعت ۹ میدان ونک. مردم میروند و‌می آیند، به ازدحام. ترافیک هم موج می زند. اما مغازه ها بسته اند. این ملت کجا میروند؟ کسی نمیداند. اما هر جا میروند و‌هر چه میکنند مثل این که جای خوبی نیست و‌کار خوبی هم نیست، چون چهره ها به غایت گرفته و درهم است. خوشحال که نیستند، ابدا.
شده است شهر دشمنی.‌جلوتر از همه دشمنی با خود. همیشه فکر میکردم نسل بشر احمق است اما وخامت تا این اندازه را ندیده بودم. بشر بخشی از طبیعت است، از طبیعت آمده و به همان جا بر میگردد. چطور میتواند این همه ابلهانه به چهره طببعت پنجه بزند، آن را زخمی کند، تا جایی که میتواند و از دستش بر می آید بچلاند، عصاره اش که در آمد باقیمانده را به گوشه ای بیندازد و یک لگد هم اضافه؟
همه شهر پر از آشغال است، یک دیوانه هم از در خانه اش در آمد و چند تا ورق پرت کرد گوشه خیابان. عاقله مردی، میانسال با موهای سفید.
همسایه از همسایه خبر ندارد. دیوار به دیوار ساندویچ فروشی نشر هرمس است که قدیمی است و حداقل ده سال است که از جایش تکان نخورده است.‌ اما کسی در این ساندویچ فروشی نمیداند کجا هست! میپرسم میدانید کی باز میکنند؟ نمیداند و جهت مخالف را نشان میدهد.
آدم حس میکند چند دقیقه دیگر زلزله می آید.
فعلاً میروم تا بعد.

۱۳۹۴ اسفند ۲۴, دوشنبه

بازگشت

برگشتم، در یک عصر بهاری، وقتی بارانی نم نم میبارید.
خوش گذشت، خوب بود. سالها بود که نشده بود پزشک نباشم، جراح نباشم، کار کنم اما آن دلهره ریز آماده بودن در هر لحظه را نداشته باشم، خیلی سال بود، آنقدر که دیگر یادم نمی آید...
خسته بودم، خیلی خسته. خسته از کار شاق و‌مداوم. خسته از شریک بودن در اشتباهات عمدی دیگران، خسته از خود نبودن، خسته از احترام گذاشتن به کسانی که لایق احترام نیستند اما در جایی نشسته اند که احترام دارد، از همه چیز خسته بودم.
آمدم، مثل هر بار سعی کردم هر آن چه بلدم و‌میتوانم بکنم، کردم و امیدوارم آفریدگاری که خالق تمام خوبیهاست به تلاشهای صادقانه ام برکت دهد و دردی از دردمندی وا کند.
اما روز به روز و دقیقه به دقیقه پس رفته اند این آدمها. عین راننده ای که پشت ماشین نشسته است و هر کاری میکند بجز رانندگی. زوالشان حتمی است و بد حتمی است. هر که اندک هوشی داشته و خرده ذوقی!!  دارد رختش را میبندد و مطمئن است که ممکن است امروز به فردا نکشد و‌چه بلایی بر سر سیستمی می آید که خودش هم میداند هیچ کارآیی ای ندارد؟؟؟
جدای همه اینها، آسمان آبی بود و‌دریا آبی بود و‌گلها زیبا بودند و دوستان یک دل و‌جان بودند و ...
خوش گذشت. خدا را سپاس میگویم.